پارهی دوم
امن ترین جای دنیا
1
در ادبیات سامی دو فرشته هست به نام«هاروت» و«ماروت» كه در سحر، حیله گری عصیان و غرور مشهوراند. و شگفت آنكه همین دو نام در ادبیات اوستایی به شكل دو واژهی «هئورتات» (كمال و رسائی) و«امُرتات» (بی مرگی) آمده است.این دو نام كه امروزه به صورت خراد و مرداد خوانده میشوند در ردیف هفت امشاسبندان محسوب شدهاند. در لغت نامهی دهخدا آمده است: «بشر آفریده شد و در پیشگاه خدواندگار تقربی خاص یافت. فرشتگان چون گناهانش را دیدند و با تقربش در ترازوی قیاس سنجیدند، با یكدیگر به نجوا پرداختند. سرانجام مصلحت چنان دیدند كه سبب را از آستان حق جویا شوند. چون این بپرسیدند خطاب رسید بزهكاری بشر از شهوت است، و عدم شهوت در شما علت عصمت. و چون چنین است نیكی ایشان را پاداش بیش دهم. پس، بفرمود كه تنی چند از میان خود برگزینند تا به صورت آدمی به زمین بفرستد و تكالیف آدمی را بر عهدهایشان نهد. انجمنی بساختند و سه تن را به نام «عزا»، «عزایا» و «عزازیل» برگزیدند. خداوندایشان را به صورت بشر درآورد و از چهار چیز نهی فرمود: شرك بر خدا، قتل نفس، زنا و باده نوشی. آنگاه بفرمود تا بر زمین شتابند و در میان خلق به حق حكومت كنند. فرشتگان چندی بدین منوال گذراندند. روزها در زمین بودند وشبها به آسمان میشتافتند. عزازیل فرشتهای زیرك بود. از عاقبت بیندیشید و ازاین وظیفه پوزش خواست. دو فرشتهی دیگر كه به «هاروت» و «ماروت» ملقب شدند همچنان وظیفه خود را انجام میدادند تا روزی زنی زیبا كه نادرهی دهر بود و او را به تازی «زهره» میگفتند و به فارسی «ناهید»، جهت مهمی داروی بدیشان برد. هر دو فریفته شدند و شب هنگام به سرایش شتافتند و سرانجام ِ مهمش را به وصل موكول كردند. ناهید شرایطی پیشنهاد كرد. عذر آوردند. عاقبت،ایشان را گفت اگر كام جوئید باید ساغری چند با من بپیمائید. از جان و دل پذیرفتند و سه گناه بزرگ دیگر را مرتكب شدند. ملكوتیان انگشت حیرت به دندان گزیدند و حق تعالی آن دو بزهكار را میان عذاب دنیوی و اخروی مختار كرد. سزای دنیا را برگزیدند. و الیالابد در چاهِ بابل معلق گشتند. ناهید نیز اسم اعظم را كه بزرگترین نامهای حق است و از فرشتگان نامبرده دریافته بود بر زبان رانده و به آسمان صعود كرد و به ستارهی زهره، ربةالنوع عشرت و شادی و طرب، مبدل گشت كه شاعران و داستانسرایان ملل دراین باره نغمهها ساخته و داستانها پرداختهاند.» ولی آنچه«ف. و. ژ.» در باغ به ناتالی گفت هیچكدام اینها نبود. روی سنگفرشهایی كه در احاطهی چمنها بود راه میرفتند وسایههاشان دراز و درهم میشد. زیر چراغی ایستادند. «ف. و. ژ.» كه كاملا مضطرب به نظر میرسید گفت: «ناتالی،این... باكایوكو به توچه گفته است؟»
حالا میشد برگشت به پنجاه سال پیش و همان جوان خجولی را دید، كه مثل شبپرهای رها شده در نور، پرپر میزد.
وقتی مدتها در سایه باشی هیچ چیز لذت بخش تر از تماشای دست و پا زدن كسی نیست كه قد برافراشته و، با پهن كردن شاخ و برگ، تو را محروم كرده است ازنور. ناتالی طفره رفت.
«ف. و. ژ.» گفت: «ببین، مسئلهای پیش آمده.»
ـ چه مسئلهای؟
ـ آن فرشتهی سیاهپوستِ جلوی در ورودی رستوران «فراسو» یادت هست؟
ـ خب؟
ـ امروز برای كاری رفته بودم آنجا.
ـ نكند میخواستی بخریاش؟
ـ میخواستم ببینم این مجسمه را از كجا آوردهاند.
ـ این هم مربوط میشود به رمانی كه در بارهی فرشتگان مینویسی؟
ـ راستش، تا جایی كه میدانم آفریقاییها فرشته ندارند. آنهایی هم كه مسلمان شدهاند یا مسیحی، احتیاجی به توتم ندارند.
ـ خب، شاید این مجسمه را یكی از آفریقاییهای مسلمان شدهای ساخته كه به توتم هم احتیاج داشته.
در چهرهی ناتالی آن اقتدار و اعتماد به نفس دورهی جوانی را می شد دید كه حالا دوباره از زیر غبار سالیان سر برآورده. «ف. و. ژ.» به نرمی توضیح داد كه در تمام دنیای اسلام یك مجسمه هم وجود ندارد. حتا نقاشی را هم جایز نداستهاند چه رسد به مجسمه.
ـ خب شایداین مجسمه را یك آفریقایی تازه مسیحی شدهای ساخته كه از محكم كاری بدش نمیآمده. مثل ما!
ظهور دوبارهی آن اقتدار كه رفته رفته گم شده بود از حركات و رفتار ناتالی، از یك سو شیفتهاش میكرد و از سوی دیگر، پسش میراند به سالهای خام جوانی و كلافهاش میكرد. درگیر احساسی دوگانه، میكوشید بفهمد ناتالی به كجا میخواهد ببردش، اما سر درنمیآورد.
نشستند روی صندلیهای سپید كنار استخر؛ در احاطهی وهمِ تاریك و روشن درختانِ بیدِ دورادور. كلافی از ابر خاكستری تهِ آب بود؛ آسمانی باژگونه. سایههای لرزان درختان بر سطحِ آب، و تصویر باژگونه شان در اعماق آب، فضایی میساخت كه در آن «ف. و. ژ» احساس ناایمنی میكرد. نگاه كرد به ناتالی. لكههای نور و سایهی برگها روی صورتش، چهرهای از او میساخت ناخوانا. به حالت تسلیم گفت: «نمی خواهی بگویی این باكایوكو چه گفته است؟»
میدانست چه چیزی «ف. و. ژ» را مضطرب میكرد. دلش نیامد بیش ازاین ادامه دهد. گفت: «میخواهم از دهان خودش بشنوی.»
ـ مگرقرار است بهاینجا بیاید؟
ـ یك غیبگوی شخصی و تمام وقت! نظرت چیست؟
ـ ناتالی! مردم چه میگویند؟
ـ نگران نباش، ترتیب همه چیز داده شده. ولی عجالتاْ مشكل کوچکی پیش آمده است.»
خودش تنها را دعوت كرده بود، اما باكایوكو خیال داشت سه تا از زنهایش را هم با خودش بیاورد. حالا باید برای آنها هم ویزا فراهم میشد. به راه افتادند و دوباره سایههاشان دراز و درهم شد. ناتالی گفت: «خب، ماجرای مجسمه را میگفتی.»
ـ از تو چه پنهان رفته بودم بخرمش.
ـ نمیترسی مثل شمایل فلیسیا برایت بدشانسی بیاورد؟ این اواخر همهاش تب داری و پیشانیات عرق میكند.
ـ فعلا كه غیبش زده.
ـ كی؟ شمایل؟
ـ نه، مجسمه. گویا شبها زنجیرش میكردهاند به ستونِ سنگیِ دم در. هركس برده، نیمه شب بالهای فرشته را ارّه كرده و او را با خودش برده.
2
ـ انتخابت را كردی؟
حرف دوپهلو بود. فلیسیا لحظهای به او خیره ماند، لبخندی زد و گفت: «بله.» بعد رو كرد به پیشخدمت و گفت: «چهار فصل، لطفاْ.»
مندو سرش را بالا كرد و در حالی كه از تمام هیكل پیشخدمت فقط دفترش را میدید و حاشیهی محوی از دستها را، گفت: «برای من، رژینا. لطفاْ.» بعد رو كرد به فلیسیا: «چه شرابی؟»
یك بطر هم «اوت مدوك» سفارش دادند. پیشخدمت رفت و نگاه مندو خیره ماند به دختری كه با دوستش میز بغل نشسته بودند. چیزی از جنس تندر در فضای بالای سرشان سنگینی میكرد.
فلیسیا گفت: «آرنولد نوار تو را شنیده است. میگوید این صدا مال آدمیزاد نیست.»
ـ راست گفته. میخواهی نشانت بدهم؟ پاهایم سُم دارد.
فلیسیا خندید: «نه، همین طوری هم پیداست!»
ـ آمده است پاریس؟
ـ نه، دائم به هم زنگ میزنیم.
خیره شد به میز بغل. بشقاب دختر دست نخورده باقی مانده بود. ناگهان، چیزی برق زد وغلتید توی بشقاب. مندو، بی اختیار، نگاهش را بالاتر برد. چشمان دختر خیساشك بود.
ـ نادر میگفت تصمیم گرفتهای دیگر نخوانی، چرا؟
ـ چرا زنی یا مردی تصمیم میگیرد دیگر به زندگی با همسرش ادامه ندهد؟
ـ آخرین دفعهای كه از كسی جدا شدم به خاطر حسادت بیش از حدش بود.
ـ خستگی، بیزاری، حسادت... گاهی هم خیانت.
نگاه خیس دختر به سوی او برگشت! و مندو احساس كرد در آن جوّی كه میز بغل را مسموم كرده بود جملات مناسبی برای بیان مقصودش به كار نبرده است. در حقیقت، او به چیز سادهای اشاره میكرد. اینكه در یك گروه موسیقی رابطهی افراد با یكدیگر مثل رابطهی زناشویی است. اما مثل همیشه بیماری كذایی «نداشتن اختیار كلام» كار دستش داده بود. بیماریای كه باعث میشد هیچ مخاطبی تكلیفاش با او روشن نباشد. حرفی میزد بی آنكه به معنا یا پیامدش بیندیشد. این از خریت او نبود. چون بلافاصله متوجه معنا وعواقبش میشد. منتها چیزی در او جا به جا شده بود، چیزی پس و پیش شده بود: «حرف» و «معنا». «حرف» را با چنان دقتی به كار میبرد كه همه در وجودش شیطانی نهفته میدیدند. اما این لحظات آنقدر نادر بودند كه گویی حضور گاه گاهیشان فقط برای شكنجهی او بود. اگر دیگران وقتی كه از دستشان در میرفت سخن نسنجیده میگفتند، مندو وقتی سنجیده سخن میگفت كه از دستش در میرفت! اما چه كمیاب بودند این لحظات. غالباْ، بی غل وغش حرفش را بیان میکرد و بی آنكه بخواهد درونِ خود را لو میداد. ناچار، یكی او را ساده لوح میدید، یكی ابله، یكی موذی. پس، به چاره، كاری میكرد تا این تصویر ناخوشایند را باژگونه جلوه دهد. پس، در نقل ماجراها، طوری از هر كلام یا عمل خود تفسیر میكرد كه مخاطب گمان میبرد هیچ كار او بی حساب نیست: «وقتی نادر گفت بیخود شكمت را صابون نزن صاحب دارد، دانستم گلوی خودش پیش فلیسیا گیر كرده. پس برای آنكه خیالش را راحت كنم، همینكه فلیسیا برگشت برخاستم و آنجا را ترك كردم. بعد هم كه میخواست كپی نوار مرا به او بدهد بیاعتنایی نشان دادم تا گمان كند برای این دختر هیچ اهمیتی قائل نیستم.» به این ترتیب، میكوشید تصویری را كه حرفهای نسنجیدهاش بجا مینهاد مخدوش، یا با تصویر آدم خردمند جایگزین كند. و این، كار را بیش از پیش دشوار میكرد، چون مخاطبی كه تا آن لحظه در او آدم سادهای میدید، حالا دست و پا را جمع میكرد و در پس هر حرف و هر حركت او دنبال معنایی میگشت كه ای بسا خود مندو هم تصورش را نمیتوانست بکند. اینطور بود كه او و مخاطبش در پیچ و خم هزارتویی گرفتار میشدند كه اسمش را هرچه میشد گذاشت جز تفاهم.
پیشخدمت به میز بغلی نزدیك شد و پرسید میتواند بشقابها را جمع كند؟ وقتی بشقاب دست نخوردهی دختر را برمیداشت مندو اندیشید: «همیشه بشقابِ یكی دست نخورده میماند. فرقی هم نمی کند چه کسی. اما همیشه بشقابِ یكی دست نخورده میماند. فرقش دراین است كه كدامیك تصمیم بگیرد دیگری را ترك كند. آنوقت بشقاب آنیكی دست نخورده میماند.»
فلیسیا كه تمام مدت به مندو خیره شده بود با مهربانی گفت: «به تو خیانت شده مندو؟»
سكوت كرد.
ـ آرنولد هم درد تو را دارد. سابقهی كارش را جلوی هر كسی میگذارم تعجب میكند چرا نوازندهای مثل او امروز بیرون گود ایستاده. هفت تا صفحه دارد؛ آنهم با کی؟ كسانی مثل «كارلوس سانتانا» و «زیگفرید». اما حالا كلاهش را باد ببرد روی صحنه، حاضر نیست برود برش دارد. چشم دیدن درخشش او را نداشتند. تنظیم صدای سازش را به هم میزدند. سیم میكروفونش را قطع میكردند. او هم ترجیح داد این دنیای حقیر را به همان آدمهای حقیر واگذار كند و نانش را از راه كار در كلیدسازی پدرش درآورد. حالا، به تشویق من سازش را دوباره دست گرفته. دارم كمكش میكنم تا جای شایستهی خودش را به دست آورد. برای همین هم آمده ام پاریس. در آن محیط كوچك شهرستان داشت میپوسید.
قلب مندو تیر كشید. چه زجری كشیده بود تا فراموشش كند، و در لحظهای كه موفق شده بود سموم این عشق بیفرجام را از تن بیرون بریزد سروكلهاش روی پلهها پیدا شده بود. آن هم در آن لباس سراسر سیاه كه زیباییاش را دو چندان میكرد. حیرتزده پرسیده بود: «تو اینجا چه میكنی؟» از روی پلهها بلند شده بود و همینطور كه لباسش را میتكاند گفته بود: «ازاینجا رد میشدم، گفتم سری به تو بزنم.»
ـ خیلی وقت است منتظری؟
ـ چند دقیقهای بیشتر نیست. گفتم كمی اینجا مینشینم، شاید رفته باشی سیگاری، چیزی بخری و برگردی.
یاد حرف كمال افتاد. «زن مثل سایه است. بیفتی دنباش از تو دور میشود، و اگر راه خودت را بروی دنبالت میآید.» كلید را توی دراتاق چرخاند و گفت: «دو روز بود خانه نبودم. نترسیدی پشت در بمانی؟»
ـ شمارهی رمزِ در ورودی را نمیدانستم، زدم به شیشهی پنجرهی اتاق سرایدار.
رنگ از روی مندو پرید.
فلیسیا با تردید گفت: «كار بدی كردم؟»
ـ نپرسید با چه كسی كار داری؟
ـ چرا. اسم و نشانی تو را گفتم، در را به رویم باز كرد.
خون منجمد شد در رگهاش. اما به رو نیاورد و غرق در جذبهی حضور نامنتظر و زیبایی خیره كنندهی فلیسیا، نگرانیاش به زودی فراموش شد. حس میكرد چیزی فراتر از قدرت او همه چیز را هدایت میكند به سمتی كه بیرون از ارادهی اوست. وقتی با تمام وجود كوشیده بود او را بدست آورد، همهی تیرهاش به سنگ خورده بود و بعد كه با آنهمه مرارت كوشیده بود فراموشش كند، مقابلش سبز شده بود؛ آنهم در حالی كه نه آدرس را میدانست، نه شمارهی رمز در ورودی را، و نه ساعت حضور و غیابش را! چه هوشی! هوش؟ «نكند شبی كه با نادر آمدند به ابتكار او بوده تا آدرس را بلد شود؟ نكند ساعتها منتظر مانده اما وانمود میكند چند دقیقه بیشتر نیست؟ نكند میخواهد این ارتباط از چشم نادر پنهان بماند؟ در این صورت آرنولد چه؟ شاید آرنولد موجودی خیالیست كه اختراعش كرده تا دست نیافتنی به نظر برسد؟» بعد كه آمده بودند تو فلیسیا گفته بود: «فردا دارم میروم تولوز.»
خشكش زد: «تولوز؟»
ـ « پل» دعوتنامهای برایم فراهم كرده.
ـ پل؟
ـ یكی از دوستانم كه مدیر یك جشنوارهی موسیقی جاز است در بلژیك.
ـ پس به بلژیك میروی یا تولوز؟
ـ تولوز. آنجا، همه ساله نمایشگاهی برگزار میشود به نام «میدم». همهی مدیران فستیوالها، موسیقی دانان، برگزار كنندگان كنسرتها و شركتهای تولید صفحه در آن حضور دارند. ورودیهاش وحشتناك گران است. پل یک دعوتنامهی اضافی داشت، زنگ زد و دعوتم كرد.
حالت كسی را داشت كه یك در میان به تختاش مینشانند و بعد به فرق سرش میكوبند. آرنولد موجودی خیالی باشد، پل چه؟ پل، مدیر یك فستیوال موسیقیست. به جاهایی مثل «میدم» دعوت میشود، میتواند به فلیسیا دعوتنامهی چینن جایی را هدیه كند و او... ناامیدی چنگ زد به احشایش. «فلیسیا باید مغز خر خورده باشد كه به آدمی مثل من نظر داشته باشد.»
ـ دارم مدارك و سوابقِ كاریِ آرنولد را با خودم میبرم آنجا. تو هم هرچه داری بده ببرم. اگر قراراست دری به روی آدم باز شود از چنین جاییست.
حس كرد دوباره بر تختش مینشانند. «چرا بی خودی حسادت میكنم؟ از كجا معلوم كه پل از من مسن تر نباشد؟ كه همجنس باز نباشد؟» کمر راست كرد و گفت: «از گرسنگی مغزم كار نمیكند. اگر مایلی برویم همین بغل پیتزای خوبی دارد.»
و حالا كه فلیسیا داستان زندگی آرنولد را میگفت، آرنولد دیگر نه موجودی خیالی كه آدمی بود كه وجودش را با تمام رگ و ریشه حس میكرد. «چه خوب كه زنی مثل فلیسیا هست كه او را میفهمد و به او كمك میكند دوباره سر پا بایستد. تمام زندگی ام حسرت چنین زنی را داشتم. حالا كه آرنولد چنین شانسی آورده چرا باید سد راه او بشوم؟»
ـ دستمالت را بردار مندو!
مندو كه از جهان اطرافش غافل شده بود، شرمنده، نگاهی به پیشخدمت كرد، نگاهی به فلیسیا، لبخندی زد و به سرعت دستمال را برداشت تا جا باز شود برای بشقاب.
فلیسیا دستمال را روی پاهایش پهن كرد و گفت: «معذرت میخواهم كه تو را یاد خاطرات گذشته انداختم. معلوم است كه خیلی اذیت شدهای.»
ـ اول بار است كه میبینم یكی مرا میفهمد.
فلیسیا كارد و چنگال را به دست گرفت: «هیچ چیزی مخرب تر از حسادت نیست. این نیروی كوری است كه قادر به انجام هر كاری ست؛ حتا قتل!»
زن و مردی كه میز بغل نشسته بودند هر دو به طرف فلیسیا برگشتند!
مندو خیره شد به چشمان فلیسیا. نیروی شفقت، تلؤلؤیی خیره كننده میداد به جادویی كه از اعماق آن دریاچهی نامسكون میآمد. اندیشید: «از كجا كه این شانس را آرنولد از چنگ کس دیگری بیرون نكشیده باشد؟ و مگر شانس وقتی در خانهات را زد معنایش این نیست كه فقط به تو تعلق دارد؟ از همه چیز گذشته، چرا نباید فكر كنم آرنولد موجودی ست خیالی كه فلیسیا، با استفاده از اطلاعات نادر از زندگی من، اختراعش كرده تاهم مرا بیشتر فریفته کند هم خودش را دور از دست نگهدارد؟» قاشق و چنگال را توی بشقاب رها كرد: «تو مرا خوب درك میكنی، فلیسیا. ولی میتوانم مطمئن باشم چیزی را هم كه میخواهم بگویم درك خواهی كرد؟»
فلیسیا چشم در چشم او، طوری لبخند زد كه انگار میداند منتظر شنیدن چه چیزی باید باشد. گفت: «قدرت درك من بی نهایت نیست. بااین حال، نهایت سعیام را میكنم.»
ـ اگر روزی احتیاج به جای امنی داشتم میتوانم خودم را در اعماقِ این دریاچه غرق بكنم؟
فلیسیا خندید: «به نظرت جای امنی میآید؟»
ـ امن ترین جای دنیا.
3
ردیف كتابهایی كه از هر طرف تا سقف بالا رفته بود چنان فشاری میآورد كه كف چوبی اتاق پذیرایی به شكل محسوسی تاب برداشته بود؛ طوری كه حالا «روژه لوكنت» كه شیر قهوهاش را برداشته بود و به طرف صندلی میرفت، هنگام عبور از عرض اتاق، مثل برج «پیزا»، كمی كج به نظر میرسید. به صندلی كه رسید قامتش دوباره راست شد. شیر قهوه را روی میز گذاشت و وقتی مینشست، بفهمینفهمی، صدایی به گوش كمال رسید كه معلوم نشد از پایهی صندلی بود یا از شخص شخیص روژه لوكنت. اما هر چه بود او را یاد روزی انداخت كه از مدرسه به خانه برمیگشت. در را كه باز كرد، دید كسی در خانه نیست اما از داخل حمام صداهای غریبی میآید. پردهها كشیده بود و اتاق، در تاریكی لرزان غروب، ساكت مثل ته گور. گوش داد. به تناوب صدای شلپ شلپ آب بود و بعد صدایی شبیه همین صدا كه حالا شنیده بود. چند دقیقهای حیرت زده ایستاد، بعد كه چیزی دستگیرش نشد، از سر كنجكاوی، چشم را نزدیك كرد به سوراخ كلید. هیكل لرزان و استخوانی پدر را دید مشغول وضو. آب را اول به صورتش میزد، بعد به دستها. نوبت مسح كه میرسید، خم میشد، اما هنوز دستش پای راست را لمس نكرده، بادی از او در میرفت و وضو را باطل میكرد. پیرمرد بیچاره، افتاده به دوری باطل، شیطان را لعنت میكرد و، ناگزیر، برمیگشت به نقطهی اول. رنجهای هراس آور پدر را به وقت نماز میشناخت. اما اول بار بود که کابوسهای او را به وقت وضو كشف میكرد. چقدر طول كشید تا از حمام بیرون آمد؟ یك ساعت؟ دوساعت؟ لابد موفق شده بود و گرنه نمیآمد. مثل آن نمازهای طولانی و تردیدهای بی پایانش. به نماز كه میایستاد، همیشه در میانهی كار شك میكرد. دو ركعت خوانده است یا سه؟ پس استغفار میكرد و از نو تكبیر میگفت. به میانهی كار كه میرسید، باز شک می کرد، و باز تكبیر از نو نماز از نو. چقدر طول میكشید تا نمازش را به آخر برد؟ چهارساعت؟ پنج ساعت؟ و، سرانجام، بر دودلیاش فائق میآمد یا تسلیم شكست میشد؟ هیچگاه نفهمید. اما اینهمه وحشت از عذاب آخرت همهی عمر برایش معما ماند.
ـ در چه فكرید جناب نقاش؟
قلم مو را برداشت و همینطور كه به رگهای خونی صورت، چانهی چروك خورده، و غبغب آویزان روژه لوكنت نگاه میكرد، ادامه داد به كشیدن طرح.
ـ دارم به سرنوشت اسلام در كشور خودم فكر میكنم.
ـ ازاین سرنوشت ناراضی هستید؟
ـ نمیفهممش. برای همین اینجا هستم.
ـ فهمش آسان نیست. خیلی وقت است اینجایید؟
ـ ده سال.
ـ به عنوان مهاجر؟ یا به عنوان ناراضی؟
ـ اوایل به عنوان مبارز، حالا به عنوان نقاش.
ـ چه شد كه از مبارزه دست كشیدید؟ خسته شدید یا امیدتان را از دست دادید؟
چه باید میگفت؟ شاگردان روژه لوكنت در «سوربن»، به مناسب جشن هفتاد ساگیاش، از او پرسیده بودند مایل است چه چیزی را به عنوان هدیه به او بدهند و روژه لوكنت، بدون لحظهای تردید، گفته بود«شمایلی رنگ وروغن از خودم.» آشنایی یكی از شاگردان با كمال، پای او را به خانهی این استاد باز كرده بود؛ فرصتی طلایی كه نباید از دست میرفت. گفت: «نمیدانم باغ بزرگ انستیتو پاستور تهران را دیدهاید یا نه. درختان سپیدار بلند و بسیار زیبایی دارد. دوستی داشتم كه آنجا كار میكرد. این دوست با زنی شوهردار رابطه داشت. هر وقت كه زن میآمد، بچهاش را هم میآورد. دوستم تفنگی بادی داشت. زن را به دفترش هدایت میكرد، بعد تفنگ را از پشت یكی از قفسهها برمیداشت، دست بچه را میگرفت و میآمد به باغ. كلاغهایی را كه روی شاخههای سپیدارها نشسته بودند نشانش میداد و میگفت: این كلاغهارا میبینی؟ همهاش مال توست! تا دلت میخواهد شكارشان كن. تفنگ را به بچه میداد و میآمد به دفترش، سراغ زن. این دوست همیشه به من میگفت: اگر آن كلاغها فهمیدند برای چه كشته میشوند تو هم میفهمی!»
روژه لوكنت چنان به خنده افتاد كه سرفهاش گرفت، عذر خواهی كرد و گفت: «این دوست شما، اگر چه جایش در جهنم است، اما آدم فرازانهایست. و او خودش در آنجا مانده؟»
ـ گمان میكنم كلاغهای «انستیتو پاستور» حالا حالاها تمامی ندارد!
4
غلتی زد و گفت: «خواهش میكنم! من صبح باید بلند شوم بروم سركار!»
لحن عصبی فلیسیا را كه دید دستش را از روی سینههای سفت و گُر گرفتهی او برداشت. به ساعتش نگاه كرد. عقربهها سه ونیم بامداد را نشان میداد. آهی كشید، طاق باز شد، وهمان دست را تكیه داد روی پیشانی. تیك تاك یخ زدهی ساعت روی نقطهای از پیشانی آونگ میشد؛ آنجا كه ضربان نبضی ملتهب طبل میكوفت. ساعت شماطهدار را برای فلیسیا تنظیم كرده بود روی هفت و، بهاین ترتیب،این طفلكی اولین روز كار تازهاش را باید با چهارساعت و نیم كسر خواب آغاز میكرد. شرکتِ فلیسیا در نمایشگاه «میدم» اگر دستاوردی برای آرنولد و مندو داشت چیزی بود که بعداْ معلوم میشد. اما برای خودش، دستاورد این سفر، پیدا کردن فوری كاری بود در یك شركت تولید فیلم؛ البته، با تلاش و توصیهی پل. در آن چند دو روز، فلیسیا حسابی برنزه شده بود. اقامت در استراحتگاهی زیبا، استفاده از استخر، غذاهای عالی و معاشرت با اشخاص سرشناس خستگی این سرگردانی دوماهه را حسابی از تنش بیرون كرده بود.«حالا مانده است آپارتمانی پیدا كنم تا همه چیز رو به راه شود.»
مندو بیاراده بدنش را بالا كشید تا دوباره به پهلو بخوابد و فلیسیا را بغل كند. اما، در نیمه راه، عضلههای منقبضش لحظهای معلق ماند و اندكی بعد، چون غریقی تن سپرده به نومیدی، وزن خود و وزن نومیدیاش را روی تشك رها كرد؛ دوباره تیك تاكِ ساعت در جدال با ضربانِ ملتهبِ رگِ درشتِ پیشانی. «پس چرا شب را پیش من مانده؟ اگرنمیخواهد، پس چرا وقتی گفتم همین یك تشك بیشتر نیست، شانهها را بالا انداخت، شلوارش را در آورد و با آن رانهایی كه مرده را هم از گور بیرون میكشد دراز كشید كنار من؟ یعنی اینقدرآدم راحتیست؟ پس چرا تا به آخر راحت نباشد؟ بازی میكند؟»
تجربهاش به او میگفت زن، معمولاْ، آخر شب به اتاق تو نمیآید ولی اگر آمد یعنی پذیرفته است ماجرایی را تا به آخر زندگی كند؛ مگر آنكه مرد بیدست و پا باشد یا زن از زمرهی زنانی كه دوست دارند مرد را ببرند لب آب و تشنه برگردانند. و حالا میدید كه همهی آن تجربهها تجربهی كمان كشیست كه در مواجهه با تفنگ حتا نمیداند آن را از كدام سو به دست باید گرفت. از رستوران كه به خانه آمده بودند گفته بود: «چه خوب است كه شما زنها موهای بلندی دارید و وقتی عصبی هستید میتوانید با آن بازی كنید و خودتان را آرام كنید.» و فلیسیا، همینطور كه موهایش را حلقه میكرد دور انگشت سبابه، گفته بود: «عصبی هستید؟»
خودش را لو داده بود. بااین حال، كوشید جبران كند:«نه، اما دلم میخواهد با موهایت بازی كنم.»
ـ خب بیا بازی كن.
همینطور كه به صحبت ادامه میدادند، با موهای فلیسیا بازی میكرد. وقتی لحظهای رسید كه دست به عبوری مكرر از چین وشكنِ موها قانع نیست و، مشتعل از خواهش سوزان انگشتها، خود راه خود را میجوید، فلیسیا به شوخی و جدی گفت: «مندو،این سینههای من است!»
دستش را از روی سینههای او برداشت. باید از در دیگری وارد میشد، گفت: «میفهمم. تو از جنم آن معدود زنان زیرك و مغروری هستی كه دوست دارند خودشان انتخاب كنند. اگر خودت نخواهی، امكان ندارد مردی موفق شود با تو بیامیزد.» از دستش در رفت. حرفی را زد كه معجزه میكند در خلع سلاح كردن زنانی كه لذت میبرند از تماشای دست و پا زدن مذبوحانهی مرد. طنین رضایت را كه در چهرهی فلیسیا دید، دانست تیرش به هدف نشسته است. برخاست. میدانست فرانسویها از تجربهی هر چیز تازهای استقبال میكنند؛ آنهم چیزی مثل تریاك كه با شنیدن اسمش به رؤیا فرو میروند اما، جز تعداداندكی، شانس تجربهاش را نداشتهاند. دو لیوان چای آورد وبساط تریاك را علم كرد. تریاك راه را میانبر میكرد. همین كه زانو به زانو باید نشست، همین كه هربار كه نی را به لب حریف نزدیك میكنی تماس سرها و درهم شدن نفسها اجنتاب ناپذیر میشود، همین، دیوار حایل را از میان برمیدارد. صحبت كه گل بیندازد، آنقدر به هم نزدیك شدهاید كه دیگر سنیهی من و سینهی تو ندارد. بله، صحبت گل انداخت. اما...
ـ مندو، این سینههای من است!
«لابد تریاكش تقلبی بوده!» برخاست. نشست روی صندلی؛ درست رو به روی او: «فلیسیا، به نظر تو اگر من عاشقت بشوم كار بدی كردهام؟»
ـ تحت تاثیرم قرارمیدهد، اما باعث عذاب تو خواهد شد!
ـ دیگر برای اندیشیدن به عاقبت كار دیر شده است!
در سكوت خیره شدند به هم. سكوتی كه در آن همه چیز از حركت بازایستاده بود؛ حتا عقربههای ساعت. مندو چشم در چشم او گفت:« خیلی دیر!»
فلیسا سرش را پایین انداخت. لحظهای بعد، سر بلند كرد و گفت: «من هم تو را دوست دارم. اما باید بدانی كه من بامردی زندگی میكنم كه عاشقش هستم.»
ـ از تو چیزی نمیخواهم. تو با مردت زندگی كن و عاشقش باش. من از جایی میآیم كه در آن عشق مفهوم دیگری دارد. همه چیز برای معشوق است و عاشق هیچ...
مردمك چشمان فلیسیا در حیرتی ابدی به او خیره ماند: «عذاب خواهی كشید!»
همانطور كه دراز كشیده بود، آرام نگاهی به ساعتش كرد. عقربههای شب نما چهار بامداد را نشان میداد. نفسش را حبس كرد و گوش سپرد. هیچ صدایی از فلیسیا نمیآمد. بیدار بود؟ یا درخواب هم بی صدا نفس میكشید؟
تكهای مرمر تراش خورده، گرم و ملتهب، زیر نور مهتاب برق میزد. عاشقی كه چیزی از معشوق نمیخواست، كلافه و بی تاب، دوباره وزن بدنش را رو به بالا كشید، آرام و بی صدا به پهلو غلتید، و شروع كرد به نوازش كردن پشت فلیسیا.
5
دفتر جلد مقوایی با لفافهی تیماج به رنگ عنابی
«...
پنجشنبه اول جمادی الثانی
ربابه زن دوم میرزا رضا نبش كوچهی
بزازها رؤیت شد. هفت قلم سرخاب و سفیداب، بقچهی حمام زیر بغل. من كه سهل است،
پیرمرد هفتاد ساله را محتلم میكرد. به منزل تعارفش كردم، افاقه نكرد. از در
نمیشود، از بام باید داخل شد. گفتم عیال ناخوش است، عیادتِ بیمار نمیكنید؟
ایستاد. چادر از سر برداشت و باز بهتر بست. بوی حمام با بوی عرق تازهی زیر پستان،
مرده را هم دچار نعوظ میكرد. گفتم: دیروز عیال گله میكرد كه زن میزرا كم التفات
شده. گفت: ای وای مگرنرفتهاند زیارت؟ گفتم: ذات الریه شد، از سفر جاماند. راهش كج
كرد. به شاه نشین كه درآمدیم، گفت: پس عیال كجاست؟ گفتم: اندرونی. نفسی تازه كنید
ببینم خواب است یا بیدار. از اندرونی با یك طاقه چیت گلدار انگلیسی برگشتم: «قابل
شمارا ندارد، تحفهی فرنگستان
است. توفیر جنس
با جنس را ببینید، همشیره.»
گوشهی چادر را پس زدم و طاقه را گرفتم كنار پیراهن چیتِ گلدار وطنی. میگفت «بله»
ولاینقطع پس میزد. القصه، طولی نكشید كه مطاع فرنگ كار خود را كرد. درِ مذاكره
بسته شد و درِ معانقه باز. پستانی داشت انار
همدان. كون كمانچه و فرج
آهویی. آنهمه ناز به اول كرد، به آخر هم زنا داد وهم لواط، البته.
استغفرالله ربی واتوب الیه.
جمعه دوم جمادی الثانی
غلامعلی پسر معین
التجار در حوالی قنات پائین
رؤیت شد. جوانی بود خوش بر و رو. سبزه ی خطی داشت تازه دمیده و عارض چو ماهِ نو.
التفات به فلسفه داشت و عجایب دیار فرنگ. مختصر استمالت شد؛ دهنه میداد. کشاندمش
پشت دیوار باغ. قلمدانِ نقرهای داشتم کار گرجستان. از دیار فرنگ آنقدر گفتم تا
قلمدان مال او شد و قلم در فلمدان او جا شد.
استغفرالله ربی واتوب الیه.
سه شنبه ششم جمادی الثانی
عیال زیارت بود، و من بیکس و غریب. آقا شجاع پسرعمادالسلطنه به خانه آمده بود. قدری مشکلات در زبان انگریزی داشت، من هم مختصر شق درد. چند فقرهای دیکشانری از مسافرت لندن به نیت سوقات آورده بودم. چشمش که به دیکشانری افتاد، لواط که سهل است، حاضر بود خواهر و مادرش را هم به گادن بدهد. به یمن زبان فرنگان مشکلِ هر دو گشاده شد. اما تحفهای نبود. دبری داشت سخت بی خاصیت. صد رحمت به کونِ خر. ظن من این است لواط زیاد داده.
استغفرالله ربی واتوب الیه.
جمعه نهم جمادی الثانی
ماه تاج خانم، عیال محتشمالملک، که دل با صنایع مستظرفه دارد دعوت کرده بود به ظهرانه. مشکل داشت در فهم طبیعیات. مختصر در عقاید فرنگان محاکات شد. بند لیفه را شل کرد. فهم شد که محتشمالملک عنین است و ماهِ ما کلاْ در مضیقه. یک موی زائد در تمام بدنش نبود و، تبارکالله، فرجی داشت یک کفِ دست. دل به روضهاش قیامت بود!
استغفرالله ربی واتوب الیه.
شنبه دهم جمادی الثانی
سر گور اوزلی دعوت کرده بود به ظهرانه در محل سفارت. بعد از ختم مذاکرات و صرف نهار مرا برد به اتاقش. دمر شد روی تخت و به لهجهی مخصوص گفت «بیا حاجی مرا مشت و مال داد.» با آنکه عمری از او رفته اسباب و اثاثیهای دارد سپیدتر از اسباب و اثاثیهی عیال، اما گشاد مثل دروازه. رغبت نبود چاره هم نبود. ظن من این است وصیت خواهد کرد در تابوت هم او را دمر بخوابانند.
استغفرالله ربی واتوب الیه.
جمعه شانزدهم جمادی الثانی
همشیره زادهام، جواد، به منزل آمده بود. زیاده از حد شیطنت میکرد. یک طاقه شال به او داده شد.
استغفرالله ربی واتوب الیه.
دوشنبه سیزدهم رجب
طبیبه، دختر علی گدا، به رختشویی آمده بود. لب حوض رؤیت شد. سپیدی كمر صبحِ قیامت. یك طاقه شال به او داده شد.
استغفرالله ربی واتوب الیه
پنجشنبه شانزدهم رجب
قربان، پسر صمصامالسلطنه، نزدیك آسیاب رؤیت شد.
جمعه هفدهم رمضان
رستم، پسر میرزا عبداباقر، حوالی قنات بالا رؤیت شد.
شنبه هجدهم شوال
حسین، پسر منورالملك، رؤیت شد.
چهارشنبه نوزدهم ذیالقعده
مراد پسر حسامالسلطنه رؤیت شد.
پنجشنبه: آفاق زن آغا باشی.
یوسف ارمنی
مرضیهی یهودی
دده بزم آرا
ضرغام خان
شهربانو دده
آغا بیگم
خاله جان آغا
باجییاسمن
گلاندام
بی بی جان افروز (سه بار دریك وعده).
...»
6
همینكه دست مندو با پشت او تماس پیدا كرد، فلیسیا كه گویی ذله شده بود، غلتی زد و نالهای سر داد؛ آمیزهای از التماس و خستگی و خشم.
روزی كه كالسكهی مخصوص ایلچی را به كاخ آورد، شاه با چشمان پف كرده از بیخوابی، دفتر تیماج به دست، در سرسرا قدم میزد. ایلچی تعظیم كرد و سر به زیر ایستاد. شاه از زیر ابروان نگاهش كرد: «ایلچی، از خر نر هم نگذشتهای!»
رنگ به چهرهی ایلچی نماند. طعنه میزد به افراط او در سیاهكاری یا اشاره داشت به موردی كه از قلم افتاده بود؟ دل به دریا زد: «آن روز از قبرستان میگذشتم. شنیده بودم ماچهخر درمانِ كوفت میكند. خر غسال باشی لای قبرها میچرید. نزدیك كه شدم دیم نر است. گفتم برگردم، شیطان زیر جلدم رفت. رفتم پیش. پایم نمیرسید. قبر امینالملك نیم گز از بقیهی قبرها بلندتر بود. كشاندمش نزدیك سنگ قبر اما تا آمد كار صورت بگیرد مرده شور نمیدانم از كدام قبرستانی پیدایش شد و...»
ـ مادرقحبه، احضارت نكردهایم الفیه شلفیه تحویلمان بدهی.
فحش را كه از دهان شاه شنید گل از گلش واشد. اگر التفات نداشت فحش نمیداد، یا اگر میداد به این لحن نبود؛ مسلسل بود، و به عتاب. تعظیم كرد: «امر امر مبارك همایونی.»
ـ كونِ عالم را پاره كردهای، ابول! حالا نوبت روسهاست!
فرمان را كه گرفت، دانست آن نامهی اعمال كه تكلیف كرده بود بنویسد، هیچ مقصودی نداشت مگر برآوردن نیاز شاه به كتاب الفیه شلفیهای بیمانند؛ چیزی محركتر از آن گشت و گذارهای ماهانه كه با اهل حرم به صحرا میرفت تا خواجگان خر نری را بیندازند به جان ماچه خری و آه و نالهی زنان شاه را به آستانهی جنون بكشد. پس، میرزاهادی را برداشت تا روزنامهی وقایع یومیه بنویسد، و با هدایایی چند از قبیل دو زنجیر فیل و چند سر اسب و شال و اقمشهی زری و جواهرآلات و فرش و اسباب طلا و سی هزارتومان پول نقد، روانهی پترزبورگ شد.
مندو دستش را پس كشید و دانست كه گرهِ كار پیچ در پیچتراز روزیست كه شاه روانهاش میكرد به روسیه تا همهی آن سرزمینهایی را كه با حماقت و ندانمكاری و، در پی جنگی خانمانسوز بر سر گرجستان، از دست رفته بود با حقهبازی و تطمیع یا هر شیوهی دیگری جز جنگ، دوباره به دست آورد. برخاست. در تاریكی اتاق لباسش را پوشید. در را باز كرد و آهسته از پلهها پائین آمد. به دست آوردن فلیسیا از بازپس گرفتن سرزمینهای ازدسترفتهی قفقاز دشوارتر مینمود. به خیابان «فابر اگلانتین» كه رسید هوای خنك بهاری آتشی را كه زیر پوستش شعله میكشید التیام داد. نرسیده به میدان ناسیون، اتوموبیلی جلوی پایش ترمز كرد. مندو نگاهی به داخل آن انداخت. مردی نسبتاْ جاافتاده پشت فرمان بود. شیشهیاتوموبیل را پائین كشید و لبخند زد: «كجا میروید برسانمتان؟» لهجهی اسپانیایی داشت.
«1937 تا حالا میشود چند سال؟ لابد نوادهی یكی از آنهاییست كه از دست فرانكو سرازیر شده این طرف.» نگاهی به شاخههای روشن درختان میدان كرد، بعد سرش را نزدیك شیشهی پنجره آورد:
ـ چاه بابل!
ـ كجا؟
ـ چاه بابل!
مرد لحظهای بیحرکت ماند. بعد، دستی به موهای تنك سرش كشید، و به پهنای چهره اش لبخند زد: «میدانم كجاست! بیایید بالا برسانمتان.» و در همین حال در سمتِ شاگرد را باز كرد.
مندو همینطور كه ایستاده بود سرش را كمی تو برد و گفت: «بگذار رازی را برایت فاش كنم. فرانسه یعنی دختری به نام فلیسیا. با او تا توی رختخواب هم میشود رفت، اما تو را به خودش راه نمیدهد. میفهمی؟»
راننده هاج و واج نگاهش كرد.
ـ نه، نمیفهمی.
این را گفت و در ماشین را محكم به هم
كوفت.
راننده، وحشتزده، پایش را
روی پدال گاز گذاشت و به سرعت دور شد.
7
«... سه شنبه بیست و پنجم جمادی
الثانی 1299: سه ساعت و سی و پنج دقیقه از روز گذشته، صاحبیایلچی با اثاث واسبابِ
تمام، بعد از مرخصی از حضور شاهنشاه عالم پناه، از دارالخلافهی تهران حركت و
امامزاده حسن را كه در یك فرسخی شهر واقع است محل توقف ساخته، حكم نمودند كه فیلان
واسبان هدایا را پیشاپیش روانه ساخته و خود پاسی ازشب گذشته از آنجا حركت و
روانهی كمال آباد كه نه فرسخی آنجاست گردیدند. قدری از شب گذشته از آنجا روانه
صفرخواجه گردیدند. مسافت هشت فرسخ بود. و به طریق شب پیش، از آنجا حركت و بعد از طی
هشت فرسخ راه، وارد خارج شهر قزوین گردیدیم.
قبل از ورود، به قدر سی چهل
نفر سوار از اعزه واعیان آنجا به استقبال آمده، لوازم تعارف با صاحبیایلچی بجای
آوردند. در آنجا چادر برپا نموده توقف نمودیم. قریب به ظهر، میرزا محمد حسن، وزیر
شاهزاده علی نقی میرزا صاحب اختیار قزوین، به دیدن صاحبیایلچی آمدند. بعد از
تعارفات رسمی به صحبت مشغول شدند، و ساعتی توقف كرده، معاودت به شهر نمودند.
یوم بعد از ورود به آنجا،
عباس نام، شاطر صاحبیایلچی، در شهر رفته شرب خمر نموده بود. این معنی به عرض
صاحبیایلچی رسید. فوراْ او را احضار و به قدر دو سه هزار چوب شلاق به او نواخته،
زلف و كاكل و ریش او را به كلی قطع و او را از ملازمت خود اخراج نمودند...»
8
میدانست فلیسیا از غذاهای ایرانی بسیار خوشش میآید. گفت: «در همین نزدیكی رستورانی هست كه عذاهای خوبی دارد. گرسنهات نیست؟»
فلیسیا طوری نگاه كرد كه مندو مطمئن شد دستش را خوانده است. گفت: «آخرین مترو را از دست میدهم.»
بهتر دید با دستِ رو بازی كند: «میتوانی بیایی پیش من!»
لبخندی زد و نگاهی كرد كه هیچ معنایی نداشت جز اینكه: حتم دارم تو خودِ شیطانی! گفت: «پس باید قول بدهی مانع خوابم نمیشوی!»
ـ بگذار خیالت را راحت كنم. میدانی دیشب كجا رفتم؟
ـ كجا رفتی؟
ـ سگِ صاحبِ كافهی «كانن» همیشه صبح اول وقت توی میدان ناسیون پلاس است.
ـ ترتیب سگ صاحب كافه را دادی؟
ـ برعكس!
چشمان فلیسیا گرد شد: «چطور یعنی؟»
ـ آن چیزی را كه همیشه اسباب دردسرم بوده، به شیوهی عرفا، بریدم و انداختم جلوی سگ صاحب كافه!
فلیسیا دستش را روی شانهی او گذاشت و از خنده ریسه رفت. مندو سرش را نزدیك تر برد و در گوش او زمزمه كرد: «بگذار حالا او از ناراحتی تا صبح خوابش نبرد!»
دعوت كردن فلیسیا به كنسرت، قطعاْ عاقلانهترین فكری بود كه به ذهنش رسیده بود. از این دعوت، انتظاری بیش از فراهم شدن فرصتی برای یك دیدار دیگر نداشت. اما حضور بیامان اشخاصی كه هنوز خاطرهی خوشی از آن تنها نوار زندگیاش داشتند و برای احوال پرسی به طرفش میآمدند، تاثیری بر فلیسیا نهاد كه مندو به هیچ وجه در محاسبات خودش وارد نكرده بود. بخصوص كه بسیاری از آن اشخاص زنانی بودند كه در مواقع دیگر محل سگ هم به او نمیگذاشتند. در رستوران، استقبال گرم پیشخدمتی كه نمیشناختش اما او مندو را به نام صدا میكرد و احترامی میگذاشت آشكارا متفاوت با یك مشتری عادی، نكتهی غیرمنتظرهی دیگری بود كه در محاسبات وارد نشده بود اما به همه چیز سمت و سویی میداد كه گویی مقصد نه در قلههای مه آلود دوردست، كه در یك قدمیست.
فلیسیا دستمال سفرهاش را روی پا انداخت: «چه جمعیت انبوهی آمده بود!»
ـ خوشت آمد از برنامه؟
ـ میتوانست شبی باشد فراموش نشدنی. اما همهاش افسوس میخوردم چرا جای تو نباید آنجا باشد، روی صحنه! خواننده صدای جذابی داشت، اما صدای تو چیز دیگریست. جادو میكند!
لقمه در دهانش ماسید. قاشق و چنگال با سطح چینی بشقاب برخورد كرد و صدایی شكننده سكوت را تا بنِ عصبهای خشك شدهی فلیسیا عقب زد. سرش را برگرداند و از شیشهی پنجره به توپی خیره شد كه بی صدا، انگار در خلاء، میان پاهای لاغر چند بچهی سیاه پوست از این سو به آن سو میغلطید. عضلاتش در چنان سكونی فرو رفته بود كه گویی اگر كمترین حركتی میكرد همه چیز در انفجاری مهیب از مدار خود بیرون میجست. فلیسیا، با دهان باز، به او مینگریست. گویی او هم میترسید به كمترین حركت آن تكان لرزهی مقدر را مشتعل كند. عاقبت، با تأثری نامنتظر كه یكسره چهرهی دیگری از او را رقم میزد، گفت: «گریه میكنی مندو!»
حالا، نه توپ و نه بچههای سیاهپوست هیچكدام طرح و خطوطِ منظمی نداشتند. همه چیز شكسته و درهم، در مایعی سیال میلغزید.
فلیسیا لیوان را آب كرد. دستش را به ملایمت لای موهای او خواب داد و لیوان را به طرفش دراز كرد: «انگار دارم هر چیز را دو بار زندگی میكنم. از جمله همین لحظه را. یك شب تا صبح آرنولد توی بغلم گریه میكرد. نه اینطور، هایهای! بردباری تو عجیب است. برای همین حضورت به آدم آرامش میدهد. اما آرنولد مثل بچههاست. هایهای گریه میكرد. من هر دوی شما را درك میكنم. وقتی كسی این طور با هنرش عجین شده باشد اگر نتواند كارش را بكند مثل كسی است كه به جهنم تبعیدش كرده باشند. از آن بدتر، مثل كسی است كه آویزانش كرده باشند، آنهم معلق، در چاهی تاریك.»
مندو برگشت. لحظهای به او خیره ماند! لیوان آب را گرفت و نوشید. بعد با صدایی كه طنین جام شكسته را میداد، گفت: «لحظاتی كه بر سركاری جان میكندم لحظاتی بود كه فراموش میكردم زنده ام. و این، برای كسی كه زندگیاش عاری از معناست، موهبت بزرگی بود...»
ـ درست به همین دلیل تو باید كارت را ادامه بدهی.
ـ با چه كسی؟
ـ آرنولد درد تو را دارد. تو و او میتوانید مناسبترین جفتِ دنیا باشید. به علاوه، این گفتگویی خواهد بود میان دو دنیا، میان دو نوع موسیقی، كه برای شنوندگان هر كدام میتواند چیزهای تازهای داشته باشد.
ناگهان چیزی در درونش شكست. زخم خورده و خشماگین خیره شد به او. آیا تمام این مسیر را با او آمده بود تا به این نقطه برسد؟ یافتنِ جفتِ مناسبی برای آرنولد عزیزش؟
فلیسیا به جستجوی پاسخی زل زده بود به چشمان او. گفت: «نادر چیزهایی از گذشتهی تو برایم تعریف كرده است. نباید آنقدرها هم آدم قحط باشد كه تو برای همیشه خوانندگی را كنار بگذاری. تو از چه چیزی رنج میبری مندو؟
جوابی نداد.
ـ نادر میگفت بعد از آنكه دست از خواندن كشیدهای، از زنت هم جدا شدهای. بعدهم چند سالی غیبت زده است. طوری كه هیچكس از تو خبر نداشته.»
احساس خفقان میكرد. كیف پولش را بیرون آورد و همینطور كه حساب میز را توی پیشدستی می